![]() |
![]() |
|
| نوشته های گاه به گاه |
|
بچه های کلات نادری در حال بازی کردن در مسجد کبود گنبد از بناهای دوره ی افشاریه. به مسجد و گنبدش کاری نداشتم . از بچه ها و بی خیالیشون عکس گرفتم.
|
|
+ نوشته شده در
87/05/22ساعت توسط Ebrahim Shakeri |
|
|
چی بگم؟ ۲ سال قبل کلات نادری |
|
+ نوشته شده در
87/05/22ساعت توسط Ebrahim Shakeri |
|
|
اینم چند تا بچه ی ترک از اطراف استانبول. با چه معصومیتی نگاه میکردن. معصومیت کودکانه با سادگی روستایی . خیلی دوست دارم این عکسو. دو سال پیش توی مسجد سلطان احمد.
|
|
+ نوشته شده در
87/05/14ساعت توسط Ebrahim Shakeri |
|
|
این عکسو دو سال قبل گرفتم. توی مسیر تهران-استانبول. دختر کوچولوی دوست داشتنی بعد از کلی قایم باشک بازی توی هوا پیما اجازه داد کلید شاترو بزنم. الهی قربونش بشم. دلم میخواد مامان باباش این عکسو اینجا ببینن برام پیغام بذارن تا عکسشو براشون بفرستم. اسم دوست کوچولوی منم به من بگن. حتما امسال میره مدرسه. |
|
+ نوشته شده در
87/05/14ساعت توسط Ebrahim Shakeri |
|
|
می خواست به گذشته فکر کند،حداقل دو سال قبل. چشمهایش را بست و خود را روی تخت رها کرد. لبخندی که کم کم داشت در چهره اش نمایان می شد با ونگ ونگ بچه اش جمع شد. چشمهایش را گشود. با تعجب به صدا گوش کرد. گاهی اوقات بچه را فراموش می کرد. صدای بچه که تبدیل به جیغ شد، بهت او هم شکست. - جان! مامان،گرسنته؟ از روی تخت برخواسته بود و کنار گهواره ی بچه ایستاده بود. بچه را بغل کرد و دوباره به طرف تخت برگشت. بچه هنوز ونگ می زد. به پهلو دراز کشید. بچه را کنار خودش روی تخت خواباند. پیراهنش را بالا زد و پستانش را در دهان بچه گذاشت. سکوت شد. نوک پستانش ترکید. دلش خالی شد. آه کشید . پلکهایش بر روی هم افتادند.قلبش به آرامی از نوک پستانش فرو می ریخت. به گذشته رفته بود. انگار زیاد هم دور نیست. فقط کافی ست پلکهایت را روی هم بگذاری. اصلا فاصله ی دختر بودن تا زن شدن به اندازه ی همین پلک زدن است. قلبش کاملا خارج شده بود، اما هنوز مکیده می شد. حالا نوبت چیست؟ ریه؟ کبد؟ کلیه؟ چه فرقی می کند. به هر حال هر چه که بود همچنان خالی می شد. مکیده می شد. از نوک پستانش. فکر کرد چقدر سبک شده است. مثل روزهای مدرسه. می خواست مثل آن روزها بلند بلند بخندد که باز هم ونگ بچه. بی آنکه چشمهایش را باز کند، بچه را بغل کرد و به همراه او به پهلوی دیگر غلطید. و چه سریع. انگار نیمی از وجودش کاملا خالی شده بود. پستان دیگرش را در دهان بچه گذاشت. نوبت نیمه ی دیگرش بود. مکیده شد. فکر کرد: قلب و ریه و کلیه و کبد و معده که بیرون بریزند چه می شود؟ مرگ؟ و همه ی اینها خارج شده بودند. حس کرد در بی وزنی به سر می برد. مرده بود. بچه دیگر نمی مکید ، اما ساکت بود. سیر شده بود. زن با خودش گفت: طفلک بچه م ! چه زود بی مادر شد. و می خواست گریه کند که زنگ در صدا کرد. چشمهایش را گشود. نشست و به بچه نگاه کرد. آرام خوابیده بود. زنگ در دوباره صدا کرد. شوهرش بود. و باز هم زنگ.زنگ.زنگ. - اه ! انگار شاش داره. در حالی که پیراهنش را بالا می کشید ، بلند شد و رفت که در را باز کند.
|
|
+ نوشته شده در
87/03/26ساعت توسط Ebrahim Shakeri |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
87/05/01 - 87/05/31 87/03/01 - 87/03/31 |
| پیوندها |
|
نوشته های رضا موسوی نوشته های علی جعفری نوشته های هادی صباغ |
|
RSS
|